داستان کوتاه : از او بخواه که دارد
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت: شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای که به درویشان دهی ، من نیز درویشم . خواجه گفت : من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی. پس درویش تاملی کرد و گفت : ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته به در خانه چون تو گدایی آمده ام. این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.
معراج السعادت (ملااحمد نراقی)
+ نوشته شده در شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴ ساعت 22:12 توسط یدالله یمنی زاده
|
weblog