اخباري از روستا

با خبر شديم در هفته گذشته تعميرات آشپزخانه و سرويس بهداشتي مسجد جامع روستاي يمن  همچنين ساخت و ساز در پشت سالن غذا خوري توسط اهالي روستا به اتمام رسيده است.

با تشكر از ارسال كننده خبر  : آقاي محمد محمودي

عامزا سلام 12

" عامزا سِلام ۱۲"

عاروس و داماد یمن :

عروس یمن به خانه بخت که می رفت بزرگان خانواده و فامیل داماد جلو می رفتند و خوش آمد می گفتند ، پاقدم عروس دختر کنیز می کردند و پسر غلام . یکی خانه پاانداز می کرد ودیگری زمین و باغ . یکی گله می انداخت و دیگری چند گاو .

داماد یمنی حالا مهر به آبادی ده آرزو دارد و عروس که رونمایش آب .

 سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و روز زدواج مبارک باد .

 


تهيه كننده و ارسال توسط : آقاي حميد فرخي


 

سالروز ازدواج حضرت علی (ع) وحضرت فاطمه الزهرا (س) مبارک باد

تبیان زنجان

فاطمه جان؛ بسته خدا عقد تو را با علی

فاطمه شد چشم و چراغ خانه ات یا علی

سالروز پیوند گل باغ نبوی با امیرالمؤمنین مولا علی، تبریک و تهنیت.

تبیان زنجان

عامزا سلام 11

" عامزا سِلام ۱۱"

عاروسي كه بيد :

عاروسی که میشد دوماد را حاموم می بردیم . چراغ به دست می شدیم و یرختش به سر می گرفتیم . مراد علی خدا بیامرز مطرب بید. سازو دهل چاق میکرد. دوماد که از حاموم در می اومد جوونامون به رسم مروت چوپی میگرفتند و محلی می رقصیدند .

رو دست ننه ها پر از نقل و شیرینی بید و اسفند، صلوات می فرستادیم و مشتی سکه به نام حضرت علی (ع) برای مراد دوماد تبرک می کردیم ، اونوقت ها تا یه هفته بزن و بکوب بید.

حیف اینجا تالار ها ، ختم و عروسی با هم دارند .  دوربین های مدار بسته نمی دانند که به ساعتی دوماد را در لباس شیک میکس و فرسوده میکنند.

تهيه كننده و ارسال توسط : آقاي حميد فرخي

داستان : خبر بد

 زنی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب. در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی “اتاق عمل”

چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج می شود. زن نفسش را در سینه حبس می کند

دکتر به سمت او می رود. زن با چهره‌ای آشفته به او نگاه می کند…

دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده. ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم، چشم چپ رو هم تخلیه کردیم… باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی، با لوله مخصوص بهش غذا بدی، روی تخت جابجاش کنی، حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی… اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده…

با شنیدن صحبت‌های دکتر به تدریج بدن زن شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود

با دیدن این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه زن می گذارد و میگوید: شوخی کردم…شوهرت همون اولش مُرد

فرستنده : يكي از اهالي خوب روستاي جعفرآباد

داستان : زندگي کن و از زندگيت لذت ببر

هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...
ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ... 
روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 
ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش... 
من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم. 
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 
هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟ 
بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم: 
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!! 
ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد: 
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

 گفتم نه

 گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
گفتم: نه !

گفت: اصلا عاشق بودي؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟ 
گفتم: نه ! 
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟ 
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!! 
ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين .... 
حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد. 
ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟ 
جواب دادم: نه ! 
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

فرستنده : آقاي سعيد فرخي

مروري بر خاطرات مشترک بچه های سالهای  قبل از 70  روستا

 یادتونه؟!؟!

یادتونه؟!؟! مدرسه يمن كه مي رفتيم مدير مدرسه اول صبح شنبه تو صف پشت دستمامون رو نگاه ميكرد كه ببينه تميزه و ناخن هامون رو گرفتيم يا نه

یادتونه؟!؟! زمستون اون وقتا تمام عشقمون ای بيد (اين بود) که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله

یادتونه؟!؟! وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم .

یادتونه؟!؟! پاکن هایي بود که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکار و پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

یادتونه؟!؟! صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود.

یادتونه؟!؟! تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو میگشتیم میگفتیم آقا اجازه دفترمونو جا گذاشتیم.

یادتونه؟!؟! خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم.

یادتونه؟!؟! خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی

یادتونه؟!؟! مدرسه مي رفتيم هر كسي يه ليوان فنري براي آب خوردن داشت.

ليوان

یادتونه؟!؟!  كيسه داخل گوني كودشيميايي را ميشستيم و دفتر و كتابمون را باهاش جلد ميكرديم.

یادتونه؟!؟! ظهر كه از مدرسه يمن ميخواستيم بريم خونه بايد با صف ميرفتيم و كسي حق نداشت تا در خونه از صف بزنه بيرون وگرنه ناظمين صف اسمامون رو مينوشتند روز بعد مي دادن مدير مدرسه

یادتونه؟!؟! چقدر دانش آموز زياد بود مي رفتيم رباط مراد مدرسه و محسن كاوه راننده ميني بوس ميگفت بچا (بچه ها) كتابي سوار بشين تا همه جا بشن.

یادتونه؟!؟! تو برف و باران چكمه هاي ساق بلند پلاستيكي مشكي رو ميپوشيدم .

یادتونه؟!؟! چقدر تو برف و سرما و گرما براي درس خوندن پياده مي رفتيم رباط مراد و اونايي كه دوچرخه 28 رو داشتن به خاطر زودتر رسيدن كلي حال ميكردن .

یادتونه؟!؟! برگه هاي امتحان 

برگه امتحاني

یادتونه؟!؟! به خاطر يك درس مردود مي شديم و يكسال همون كلاس رو دوباره مي خونديم و تك ماده هم فايده نداشت.

یادتونه؟!؟! وقتي درس بلد نبوديم چوب معلم كف دستامون رو مي نواخت البته وقتي راهنمايي يا دبيرستان مي رفتيم پيشرفت هم داشت : شيلنگ هم اضافه ميشد. 

یادتونه؟!؟! كلاس چهارم دبيرستان كه بوديم از اداره پست پاكت و كارت ثبت نام كنكور مي گرفتيم بعد پر ميكرديم و ميفرستاديم سازمان سنجش

یادتونه؟!؟! روز كنكور مي رفتيم خمين ويژه نامه نتايج از روزنامه فروشي مي گرفتيم البته اگه خيلي اميداوار به قبولي نبوديم منتظر بوديم يكي فداكاري كرده و روزنامه رو خريده باشه ما هم از اين طريق نگاهي به نفرات قبول شده بندازيم.

یادتونه؟!؟! يكي از هنرامون اين بود كه گچ رو  طوري روي تخته سياه بكشيم كه نقطه چين پشت سر هم کشیده بشه.  

یادتونه؟!؟! درب پني سيلين رو تو نفت مينداختيم چند روز بعد كه باد مي كرد از اون بعنوان پاكن استفاده ميكرديم.

یادتونه؟!؟! به بهانه خريد كتابهاي راهنمايي و دبيرستان دوست داشتيم تنها با رفيقامون بريم خمين خودمون خريد كنيم.

یادتونه؟!؟! همش براي خريد كتاب و دفتر و قلم تو شهر مي رفتيم كتابفروشي آريا  و كتابفروشي تكبير

یادتونه؟!؟! برف كه مي اومد پشت بون (بام) مدرسه يمن رو بايد برفش رو ميرختيم پايين.

یادتونه؟!؟! آقاي .....  درس رياضي بلد نبوديم لاي انگشت درس نخونها خودكار ميذاشت و بعضي موقع ها به قول خودش رگ غيرت شون را ميگرفت. تا بخودشون بيان.

یادتونه؟!؟!  معلمان خوبمان آقاي سيفي و آقاي سيادتي و...

یادتونه؟!؟! دبيرستان رباط مراد آقاي كوچكي (البته الان پزشك شده) و آقاي مشايخي و آقاي زينلي و...  كه رئيس مدرسه بودند.

یادتونه؟!؟! معلما ميگفتن كاردستي درست كنيد دو تا چوب و مقداري نقاشي به اونا ميچسبونديم  و ميذاشتيم توي يه كارتن خالي شده تايد (پودر لباس شويي) و باهاش به نظر خومون تلويزيون درست ميكرديم. يا نهايت يه نخ از دار قالي نه نه بر ميداشتيم توي شيشه شربت خالي شده نفت مي ريختيم و چراغ نفتي درست ميكرديم.

یادتونه؟!؟! بعد از چن كويي (خرمنكوبي) از آقاهامون كوكوله ميگرفتيم و بعد از فروش گاو و گوسفند از خريدار سرچوقي (سرچوبي)  .

یادتونه؟!؟! روز چن كويي صبحانه و عصرونه و ناهاراش چه كيفي داشت .

یادتونه؟!؟! عشقمون بود روز چن كويي فاصله دو تا خرمن يا موقع رفتن ناهار به خونه بشينيم اون بالا روي حفاظ چرخهاي بزرگ تراكتور  .

یادتونه؟!؟! (البته خانما) رو دار قالي مي شستيم و كنار ننه هامون قالي مي بافتيم و كركيت ميزديم.  (شانه سنگين براي محكم كردن تار و پود قالي)

یادتونه؟!؟!  دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ نه نه بی سوادی نه نه پس تو ….

یادتونه؟!؟! غروبهاي تابستون مي رفتيم رو مرغا (چمن هايي طبيعي رودخانه)تا تاريكي هوا فوتبال بازي ميكرديم.

یادتونه؟!؟! عيدا زمين فوتبال جام مي ذاشتن

یادتونه؟!؟! گل كوچيك با اون توپ پلاستيكها ،  ۲ روشون مي كرديم ديرتر پاره بشه

توپ

یادتونه؟!؟! یکی از بازیهای محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان

یادتونه؟!؟!  ساعت 5 بعد از ظهر برنامه كودك و نوجوان شروع ميشد .

یادتونه؟!؟!    قصه هاي مجيد و شيطوني هاش

مجيد

 یادتونه؟!؟! فيلم اوشين ، دليران تنگستان ، جنگجويان كوهستان ، جنگ هفته ، مسابقه هفته و.....

مسابقه هفته

یادتونه؟!؟!  زمان جنگ جنازه شهدا  رو كه به سمت امامزاده تشييع میکردن .

یادتونه؟!؟! اون موقع ها مي اومدن تو روستا و اهالي براي رزمندگان جبهه ها كمك مي فرستادن.

یادتونه؟!؟! ننه ها جمع ميشدن خمير ميكردن شاته ميپختن و براي جبهه ميفرستادن .

یادتونه؟!؟! اون موقعها مچ دستمون رو با خودکار بیک ساعت میکشیدیم .ننه و آقاهامون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسیدن ساعت چنده، خوشحال می شدیم.

یادتونه؟!؟! سحري گفتن مشهدي ابوالقاسم سليماني و مشهدي سيف اله كاظمي رو كه اينقدر زود مي گفتن كه مي مونديم با كلي وقت اضافه اي كه تا اذان صبح داشتيم چه كار بكنيم.

یادتونه؟!؟! ماه رمضان بچه ها روزه كه مي گرفتن سفيد شدن زبونشون رو به نشانه روزدار بودن به همديگه نشون ميدادن

یادتونه؟!؟! بچه بوديم به خاطر اولين روزه آقا و ننه هامون بهمون سرزبوني ميدادن .

یادتونه؟!؟! شبهاي محرم چايي مسجد تو استكان كوچيكا و نعلبكي چه حالي مي داد!!!

یادتونه؟!؟!  آشیخ کاظم  ،‌آشيخ حسن و آقا طاهر شب هاي محرم روضه ميخوندن.

یادتونه؟!؟! ظهر روز عاشورا ناهار ميرفتيم قلعه حاج علي اكبر نذري آبگوشت مي خورديم.

یادتونه؟!؟! قَدمون كوچيك بود و دوست داشتيم مثل بزرگترها ما رو تو مراسم دوره گرد نخل راه بدن و ما هم حسين حسين كنيم.

دوره

یادتونه؟!؟! روز تيغ (شهادت حضرت علي(ع) ) بعد از امامزاده يه راست مي رفتيم ازنوجون (ازنوجان) پاي تعزيه .

یادتونه؟!؟! روز تيغ ماه صفر  ( 28 ماه صفر) مي رفتيم ازنوجون (ازنوجان) مراسم تعزيه رو ببينيم . البته اگه ظهر هم مي رفتيم ناهار نذري هم تو مسجد بهمون مي دادن.

یادتونه؟!؟! نون اول تندوري (تنور) ، شاته ، گرده .

یادتونه؟!؟! توي مُدبَق(مطبخ) آخرای نون پختن سيب زميني قاچ ميكرديم و به ديوار تندور (تنور) ميچسبونديم ننه هم تو خمره گلي چغندر ميذاشت روي آتيش ته تندور تا صبح روز بعد پخته بشه تا با صبحانه لبوي داغ بخوريم .

یادتونه؟!؟! سرشير با گرده تازه چقدر حال مي داد؟

یادتونه؟!؟! اون موقع ها به نون لواش ، تافتون كه از شهر ميگرفتيم ميگفتيم نون بازاري

یادتونه؟!؟! يك هفته به عيد همه تو روستا نون شيري و  فطير (نه نه پير) مي پختن.

یادتونه؟!؟! كفش ميخواستيم بخريم اولين جايي كه آقامون ما را ميبرد كفش ملي بود و نهايت كفش بلا !!

یادتونه؟!؟!  عشقمون اين بود كه يه روز آقامون ببرمون خمين و بگرديم/ تهران كه جاي خودش رو داشت

یادتونه؟!؟! عيدا تخم رنگي پخته شده هديه ميگرفتيم و بعدش ميرفتيم تخم مرغ بازي !!

یادتونه؟!؟! سيزه بدر رودخانه سرسبز بود مي رفتيم اونجا و بعضي ها مي رفتن شمس كاكا

یادتونه؟!؟! كشاورزها بعد از عيد جمع ميشدن ميرفتن جوق (جوي) رويي

یادتونه؟!؟! گوسفنددارا بعداز عيد توي گودال جلوي مدرسه اول صبح گوسفنداشون رو در مياوردن و به نوبت ميبردن بيابُن (بيابان) براي چرا

یادتونه؟!؟! كنار شاجوق چقد (چقدر) درخت سرسبز و بلند بید۱ بود و سايه اش خنك بید۲!!

(۱. بيد : نوعي درخت در روستاي يمن با سايه اي بسيار خنك / ۲. بيد : در گويش روستاي يمن به معني بودن ) .

یادتونه؟!؟! اون موقع روستا برق نداشتيم و براي روشنايي چراغ لَمپا و گردسوز و چراغ انگليسي روشن ميكرديم . بعضي هم با چراغ طوري كه نور بيشتري داشت حال مي كردن.

یادتونه؟!؟! بازي الك دولك، هفت سنگ،كوشه كوشه، بريك، لري، يه قل دو قل ، دوز دوز ، اوزنه بازی ،  چاله چاله ، ووژ ووژه ،‌تيركمان بازي ، تيركمان مگسي و..

تيركمان

یادتونه؟!؟! باغ اسپار ، باغ خاك كردن ، درو ، چُن كويي (خرمنكوبي) ، گاه گل بون (بام)

یادتونه؟!؟! تلفن نَبيد مي رفتيم خمين جَده تِرُن (جاده تهران) مخابرات مركزي براي تلفن زدن ، كلي هم منتظر ميشديم تا برامون شماره بگيرن و پشت بلندگو صدامون كنن و بعد بريم تو كابين شماره ... براي صحبت كردن

یادتونه؟!؟! اگه كسي ميخواست هر جا زيارت بره (مكه ، كربلا ، مشهد) چاوشي ميخوندن .

یادتونه؟!؟! پوست پرتقال رو روي شعله چراغ علاالدين و... فشار ميداديم تا با گاز پوست پرتقال شعله بزنه بالا و كيف كنيم . البته بعضي وقتا هم با لوله خودكار بيك با فشار روي پوست پرتقال به اندازه در لوله كنده ميشد و روي لوله خودكار قرار ميگرفت با لوله داخلي خودكار  و فشار هواي توي لوله اون رو به سمت ديگري پرتاب ميكردن.

پرتقال

یادتونه؟!؟! مي رفتيم دُمبو (روستاي دماب) لواس (ريواس) مي آورديم. و غرقاب ميرفتيم ماهيگيري و بيابان اطراف روستا جوقاسم ميكنديم .

یادتونه؟!؟! ظهراي تابستون ميرفتيم تو قلمب هاي رودخانه مي افتاديم به اُو (آب) (شناكردن)

یادتونه؟!؟! نوشابه هاي شيشه اي كوكا و كاناداراي و تي تاپ و....

یادتونه؟!؟! اول هاي پاييز موقع دسار كشيدن و پختن ترخينه و شيره پزي و سركه انداختن و انگور بستن براي كشمش درست كردن بود.

یادتونه؟!؟! جوونايي كه خدمت مي رفتن نامه مي نوشتن كه يكي از بخش هاي اصلي آن اين بود كه اگر از احوالات من خواسته باشيد ملالي نيست جز دوري شما كه انشالله و... در ادامه هم سلام به عمه، خاله و دايي خلاصه كل فك و فاميل بود كه رسانده ميشد.

یادتونه؟!؟! روز 12 بهمن 57 يكي از اهالي (عليرضا محمودي) كه تلويزيون سياه و سفيدي داشت آورد جلو مسجد كه همه مردم روستا مراسم استقبال از امام را مستقيم تماشا كنن كه ناگهان با وصل باطري ماشين و سوختن آن حسرت تماشاي مستقيم مراسم بر دل اهالي باقي موند. 

یادتونه؟!؟! حاموم (حمام) عمومي يمن غروب جمعه ها پر از بچه مدرسه اي بود. 

یادتونه؟!؟! برنامه ريزي ميكرديم روز عروسي جووناي روستا غروب حتما دم درب حاموم (حمام) روستا جمع بشيم  و مراسم رو تماشا كنيم. البته اگه آقا رضا هم دعوت بود و ويلن مي زد كه صفاي ويژه اي داشت .

یادتونه؟!؟! دستگاه آپارت می آوردن تو مسجد فیلم های قشنگ دوران دفاع مقدس برامون مي ذاشتن.

یادتونه؟!؟! كتوني چيني سفيدا روزهاي اول سفيديش چقدر تو چشم مي رفت .

یادتونه؟!؟! آدي داسهاي يمني رو .

یادتونه؟!؟! ........

 

 اگه یادتونه؟!؟! پس يادش به خير

 


با تشكر از يكي از همراهان خوبمان (از روستاي جعفرآباد) كه زحمت ارسال تعدادي تصوير جهت تكميل ويژه نامه یادتونه؟!؟! رو كشيدن

داستان كوتاه : معروف است که عقب مانده ها چیزی نمی فهمند

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.
 
 
311476_239823492743051_180504275341640_721503_633939858_n.jpg
 
 
آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پاراالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.
 
 هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم "دان" -عقب ماندگی شدید جسمی و ذهنی - بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده.
سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.
 
                             ارسال كننده : آقاي مهندس مجيد محمدي

داستان پند آموز

 صبور باش

مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به خودرو نوی خود بیندازد که ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر بچه سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات چکش در حال نابود کردن رنگ براق خودرو است. مرد بطرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با عصبانیت و برای تنبیه، با چکش بر روی دست های پسر بچه زد.

 وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند.هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند اما مجبور شدند انگشتان له شده دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و دستهای باند پیچی شده اش را دید با حالتی مظلوم پرسید: ” پدر انگشتان من کی خوب میشه ؟

پدر همان روز خودکشی کرد.

 نتیجه:

اکر کسی پای شما را لگد کرد و یا به شما تنه زد، قبل از هرگونه عکس العمل و یا مقابله به مثل، این داستان را به یاد آورید. قبل از آنکه صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. ماشین را می شود تعمیر کرد اما انگشتان شکسته و احساس آزرده افراد را نمی توان.

 

خبر روز

شب گذشته همزمان با شب ميلاد آقا علي ابن موسي الرضا (ع) جشن عروسي آقاي مهندس محسن محمدي فرزند آقاي كربلائي عباس محمدي هم برگزار گرديد.

وبلاگ روستاي يمن ضمن تبريك ولادت با سعادت امام رضا (ع) شروع زندگي مشترك اين هم ولايتي عزيز را تبريك و تهنيت عرض نموده و از خداوند متعال براي ايشان و خانواده محترم آرزوي خوشبختي و سعادت مي نمايد.

 

میلاد مسعود  امام رضا(ع) مبارک باد.

ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد، نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا (علیه السّلام) مبارک باد.



بـوی خـوش ماه مهـر می آیـد ...

مهری دیگر از راه رسید و مهرش را به نوگلان، دانش آموزان و شیفتگان علم ایران زمین گستراند، اما صدای زنگ مدرسه با همه شور و شوق خود، شاید رنگی از حسرت را هم بر دل برخی از آدم های این مرز و بوم بنشاند ...

بچه كه بودیم این روزها حال و هوای دیگری داشتیم‌. سر در گم بین احساسات ضد و نقیض‌. از یك‌طرف کمی دلخور بودیم كه تعطیلات تابستان تمام‌ شد‌، از طرف دیگر كه انصافا كفه‌اش سنگین‌تر هم بود خوشحال بودیم كه یك‌ سال تحصیلی دیگر شروع می‌شود‌. بعد از سه‌چهار ماه دوری قرار بود دوست‌ها و همكلاسی‌ها را ببینیم و یك‌دنیا حرف برای هم داشتیم. برای خرید كیف و كفش و لباس نو از صبح با پدر و مادر از این خیابان به آن خیابان و از این مغازه به آن مغازه. بعد هم تا روز اول مهر بارها و بارها همه لباس‌ها را می‌پوشیدیم و جلوی آینه خودمان را برانداز می‌كردیم‌. همه اینها یك طرف. خرید لوازم تحریر هم یك طرف، که همیشه می گشتیم تا قشنگ‌ترین‌ها را پیدا كنیم. همه چیز نو می شد. حتی قول و قرارهایی که برای سال جدید در دلمان با خدای خود می گذاشتیم.

کمتر کسی روز اول مهر غیبت می کرد. همه در آن روز هیجان داشتند. اینكه در كدام كلاس افتادیم. از دوستهایمان جدا شدیم یا نه؟ معلممان كیست؟ كلاسمان كجاست. ؟

كتاب ها را با ذوق فراوان با یک لایه كاغذ كادو و یك لایه پلاستیك جلد می كردیم و یادمان هست كه چقدر جستجو می کردیم تا قشنگ‌ترین كاغذ كادو را پیدا كنیم. با نهایت دقت و سلیقه كتابها را جلد می كردیم. اسممان را روی جلد كتاب می نوشتيم . مدادها را تیز می كردیم و همه چیز مرتب و منظم پیش به سوی مدرسه.

حال سالهاست که از روزهای خوب مدرسه برای خیلی ها گذشته. اما تب و تاب بازگشایی مدارس همچنان در فضای شهر استشمام میشود و همه را حتی آنها که سالهاست با نیمکتهای مدرسه خداحافظی کرده‌اند را سر ذوق می آورد.

عده ای به دنبال كیف و كفش و لباس مدرسه اند و عده ای هم كتاب های درسی و لوازم‌التحریر را در مغازه ها جست وجو می كنند. خلاصه اول مهر از راه رسیده است.
دوباره نسیم مهر داخل حیاط مدرسه ها به انتظار نشسته تا با آغاز سال تحصیلی جدید بر صورت هزاران شكوفه باغ دانش بوزد و آغاز سال تحصیلی جدید را بر آنها تبریك گوید.

بوی خوش مهر، مداد پاك كن، نیمكت‌های چوبی و دفاتر جدید بیش از هر كسی كودكان را مجذوب كرده است و دل صدها پدر و مادری که كودكان شان را روانه مدرسه می كنند به تب و تاب انداخته است.
شور و شوق این روزها شاید بیشتر در چشمان نوآموزانی باشد كه برای قرار گرفتن در پشت میزهای چوبی كوچك سر از پا نمی‌شناسند.

با خوشحالی همراه پدر و مادرشان كلیه وسایل مدرسه را خریده و بی‌تابانه در انتظار بازگشایی مدارس‌اند.
پس یک دنیا تبریک به بزرگی دنیای تمام قلم و کاغذها به همه بچه‌مدرسه‌ای‌هایی که اول مهر راهی مدرسه می شوند و با شنیدن زنگ اول مهر، زنگ زندگی و حیات نیز در جان آنها نواخته می شود.
بعد از سه ماه تعطیلی دوباره فریاد دانش آموزان پنجره های كلاس را می لرزاند. هیجان بچه ها سکوت سه ماهه مدارس را می شکند و آنها باذوق و شوق این روز را آغاز می كنند. دوباره پشت نیمكت‌ها می روند و سال تحصیلی جدید آغاز می شود.
و شاید آنها که سالیانی اندک و یا بسیار است که دوران مدرسه را سپری کرده اند دلشان بخواهد که پاییز آنها هم با اول مهر و آغاز مدارس رنگ و بوی دیگری به خود بگیرد. باز صبح روز اول مهر قلبشان تاپ تاپ كند. مضطرب دوستی‌هایی شوند كه قرار است شكل بگیرد. دلهره این را داشته باشند كه خانم معلم خوش اخلاق است یا بداخلاق. درس جدید چیست؟ دو به علاوه دو چند؟ كی برف می آید و مدرسه تعطیل می شود؟ كی زنگ می خورد؟ و خیلی چیزهای دیگر ...

وبلاگ روستاي يمن به نوبه خود شروع سال تحصيلي مراكز آموزشي را تبريك عرض نموده و براي همه دانش آموزان و دانشجويان و همه دانش پژوهان آرزوي موفقيت و سربلندي در اين سال جديد تحصيلي مينمايد. قطعا شروع فصل جديد تحصيل براي همه عزيزان (خصوصا كلاس اولي هاي عزيز و همه دانش آموزان و دانشجويان و...  )ياد آور و تداعي كننده خاطرات دوران تحصيل براي پدران و مادران امروز و همان دانش آموزان و دانشجويان ديروز ميباشد و تصاوير  آن دوران اعم از سختي ها ،  لذت ها ، معلمان و اساتيد ، هم كلاسيها و رفت و آمدها ، سرماي زمستان ، كارنامه قبولي يا مردودي ، تجدیدیها ُ آموختن درس همراه با كار و تلاش در كنار پدر و مادر و خانواده و... در اذهان متبادر ميگردد. لذا از بازديدكنندگان و خوانندگان محترم (خصوصا هم ولايتهاي عزيز)  دعوت ميگردد هرگونه خاطره يا مطلب از دوران تحصيل ( در مدرسه يمن ، مدارس رباط مراد ، خمين و ساير مراكز آموزشي و دانشگاهي در سراسر كشور و .... ) دارند  اين پايگاه اطلاع رساني را محلی براي تداعي و بازيادآوري آن انتخاب نموده تا با زنده نگه داشتن  ياد آن دوران به رشته تحرير در آمده و  جهت عرضه ديگران در وبلاگ روستاي يمن به نمايش گذاشته شود.