عامزا سلام 14
یکی با چشم باز درس حفظ می کرد یکی از حفظ بید ، چشم بسته می رفت
یکی کنجکاو پی برنامه اش بید یکی هم نامه اش دربار کج بید
یکی تیشه به ریش جهل میزد یکی در بیشه ای هم ریشه می زد
یکی نِق نِق که راه خیلی درازه یکی خوشحال که از غیر بی نیازه
یکی بی دنده ، پی دانایی می رفت یکی تک دنده و بی کله می رفت
یکی گوش می گرفت،چشم غره می رفت یکی چشمک می زد با غمزه می رفت
یکی با خنده هاش غم خوار می کرد یکی خوار می گرفت رهات نمی کرد
یکی غوره نبیده کشمشی بید یکی انگور قندی غوره می کرد
یکی خاری میدید غمخوارتو بید یکی خوارت نمی کرد غمناک بید
یکی عاشق به کنج باغ نشسته یکی در را به روی غیر بسته
یکی سایه نشین بید مجنون یکی مجنون نشسته در بیابون
یکی همصحبت صاحبدلی بید مسعود هم با سعادت آشنا بید
یکی بازی گوش پر بارو پر بید یکی گل زرد تو دستش سیم و زر بید
یکی سنگ سیه بر سینه می زد یکی هم دل به نقشی زنده میکرد
یکی راضی به رد پا رضا بید رضا هم آرزوش امام رضا بید
یکی هم صوت ولحن با بلبلا بید یکی هم قافیه لطف خدا بید
یکی گُل میان قالی و خوشرو یکی در حاشیه میزد ابرو
یکی قامت چو"الف"کبریایی یکی ابرو چو "ن"می کرد پررو
یکی خومونده و دَن درّه می کرد یکی سگرمه هاش سقلمه می زد
یکی پیله ، که در پاش پینه بسته یکی بی درد،چو دندان پیله کرده
یکی مرحم، دلی پر خون کرده یکی خوشحال که زخمش صله کرده
یکی پا در رکاب و پا به پا بید یکی دُماغ گنده بی وفا بید
یکی ترک موتور شاخه بدست ، خاک لوله می کرد یکی ترک بند داشت تعارف نمی کرد
یکی دِل دِل که در گل رفته هندل یکی هِق هِق که خر افتاده در گل
یکی سیل هم که بید بی غصه می رفت یکی سر به لحاف زیر اویی می رفت
یکی کتاب و دفتر چتر او بید یکی هم روز اول می چلُندِش
یکی از سوز سرما سینه سرخ بید یکی کولاک و بی قصد وکلک بید
یکی پارو بدست راه باز می کرد یکی راته می بست برف گوله می زد
یکی با چوب دستی رد گرگ بید یکی گرگ دو پا و چرب زبان بید
یکی خرگوش گرفته سیخ میکرد یکی خر ندیده گوش تیز می کرد
یکی حسن چاخان را خالی می بست یکی خال لبش مرهم می بست
یکی وِریو که عشقی در گلویش گیر کرده یکی ور دل ننه ش، رودل کرده
یکی چاق +و بدست هی قو می بست یکی قوقو میکرد قورباقه می جست
یکی از نیش زنبور زجه می زد یکی به جیرجیرک ها تیغ می زد
یکی در مار گیری تردست بید یکی هم در پی گنج نهان بید
یکی کالوک به دندان لوکه می کرد یکی بته کتیرا کوله می کرد
یکی نخودی و نخود بریز بید یکی بیخود پی یه قل دو قل بید
یکی لری نخونده ،کیف می کرد یکی کیفش کوک و بَریَک می زد
یکی گونی میدوخت و کیف می کرد یکی کیف خودش رو سفره می کرد
یکی سیب زمینی را کوره می کرد یکی دوده به چشم کور می کرد
یکی مرغ می خرید و جوجه می کرد یکی جوجه می آورد گُنده می کرد
یکی جوقاسم و نوروز می چید یکی نوروز ندیده پیروز بید
یکی قوس قزح نقاشی می کرد یکی با تیرکمان نقاش می زد
یکی خط راشکسته مشق می کرد یکی سیاه مشق با مورچه می کرد
یکی حوزه ندیده ، مصطفی بید مصطفی بچگی هم با صفا بید
خِسَه و کوفته به رباط مراد می رسیدیم که یکی ننه مَشَدی بی خبر و اَخو پریده به شوخی تخ کرده ای محکمی می زد ومی گفت:"اَ ایما داری."تازه یادمان می افتاد که مدرسه ایم و باید به نفر جلویی هر که بید یمنی یا رباطمرادی قیدویی یا مزاینی ،گلماگردی یا رباط سرخی فرقی نداشت مشتی پر از ماجراهای نگفته را با نگاهی دوستانه حواله میکردیم و رو همدلی می گفتیم "رد کن بره"
رفیقان قدر همدیگر بدانیم که تا نا که ز همدیگر نمانیم.
تهیه و ارسال توسط : آقای حمید فرخی
weblog