" عامزا سِلام ۱۳" 

سنجـــــــد ( سرنجد )

 

 

کمرش را خم کرده بید و سرش را بلند ، بدون هیچ چشم داشتی منتظر بید که بچه های ده را سواری دهد و با میوه عمرش که نقلی بید و خوشمزه ، کام همه را شیرین ، همیشه با خنکای سایه اش همدل و همراز مان میشد و تکیه گاه خستگی ، دستان کودکی مان را به دور گردنش که گره میزدیم اسب چارنال بید و همبازی خیال . گاهی دوستی را به صنوبرهای پیش رویمان مثال میزد که هیچ وقت دشمنی نمیکردند و سایه هاشان هر صبح و شام به حرمت این دوستی تا دوردست قد میکشیدند و راستی را فریاد . گاهی هم ایستاده بر گرده آن قله الوند دلگرمی و امیدمان میداد تا صبوری کنیم و روی پای خود بایستیم ، آب در یک قدمی آن جاری بید ، با نگاه به آن چشم روشن میشدیم و دل پاک ، جاده کنارش پر از حرکت بید و پل سیمانی آن محفل عبوری پر یاد و خاطره از اهالی .

گرمی ورآفتوری کاهگلی حاج میرزا رضا خدا بیامرز محاله که از یاد من و تو برود ، صدای هار هار اوُ ( آب ) که به خونه کدخدای دهمون حاج حسین آقا میرسید ، چَهچه کوکهای توی گندمزار های اطراف ، ملق بازی کفترهای میدی و حیدر  ، جیر جیر جیرجیرکها و بع بع بره های مندالی ، غروب زیبای خورشید و چشمک ماه در تاریکی هوا ......

آه نفرین به اون کوله خشکسالی و شوکور دالانهای خراب که بدزدد از ما خاطرات خوش خردسالی را .  مثل زنبیل پر از مهر که عمه لیلا میاورد و تعارف میکرد یا که بوی خوش نون پختن عمه حاجی ، که برکت میکرد یا شیرینی تولد که رقی قابله بید ، یا قپان دکان عام فضل الله که به یک تک تومنی میشد یه کمی سنگ شکن و یک منی خرما خرید و با صلواتی همه را دلخوش دید . خنده های صفر که سیاه زنگی را روی ترک بند و تنه ، تک چرخ میزد ، بازیهای یمنی شوخی لو جوق و خنده های ساده و گلماگلی ، پَر پروانه و سنجاقک و شودر ترشی ، شنگه و شنگولی و شربت و شیرین زبونی ، گرده و سرشیر و شیره ، کشمش و کنجد و گندم شادونه ، بوی اوُدوگوله و  ترخینه دوغ ، کشک خشک لو بوم ، یا فطیر دم عید و خریدهای نوروزی ، دیده بوسی اهالی که روز اول عید سالی پر مهر و پر از عشق را به ما نوید میداد . ردپای همه را ، پا درخت سنجد قله پایین نشانه بید . صاحب این سنجد عمر با عزت داشت که توله درخت خود را با نیت خیر میکاشت .

نويسنده: ‌آقاي حمید فرخی